طاهاطاها، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

طاها نفس مامان و بابا

طاها رفته خونهء مامان جون

یواش یواش داره هوا سرد میشه آخه اولین پاییز زندگی پسرم رسیده.طاها جون برای اولین بار کفش پوشیدی عزیزم.وای که چقدر خوشگل شدی مامان.  با اون کفشای قشنگت و اون دسمال سرت مثل فرشته ها شدی .حالا پسرم آمادست تا بره خونهء مامان جونش.  طاها جون تو از اول انگار خونهء مامان جونو میشناختی و اون جارو خیلی دوست داشتی چون میدونستی داری میری خونهء کسی که حاضره برای خوشحالی تو هر کاری بکنه.همیشه از سر کوچه میفهمیدی که داریم میریم خونهء مامان جون ...
19 مهر 1389

عکسای طاها

پسرم تا الان که تو چهار ماهت شده ماهنوز از تو عکسای جالبی نگرفته بودیم تا اینکه مامان جون  اومدو ما رو مجبور کردتا از پسرم چند تا عکس خوشگل بگیریم  بابا هم عکسای خیلی  قشنگی ازت گرفت آخه میدونی چیه عزیزم چون بابا تورو خیلی دوست داره همیشه عکسایی که ازت میگیره قشنگ میشه وای که چقدر بانمک شدی پسرم پسرم از بس شکمو بود همیشه دستاش تو دهنش بود   ...
19 مرداد 1389

خاله الهه بهترین خالهءدنیا

 پسرم میخوام برات از خاله الهه"مهربون ترین خاله دنیا "بگم و البته عمو محمد بهترین شوهر خالهء دنیا.از روزی که تو بدنیا اومدی پسرم خاله الهه عاشقانه تورو دوست داشت عزیزم و همیشه به من میگفت "من فکر میکنم طاها رو از تو هم بیشتر دوست دارم"و واقعا هم خاله تورو خیلی دوست داره پسرم.اما همیشه از این میترسه که تو وقتی بزرگ شدی یادت نیاد که اون تورو خیلی دوست داره  خاله الهه و عمو محمد همیشه برات چیزای خیلی قشنگی میخرن  من مطمئنم پسرم تو هم وقتی بزرگ شدی مثل الان خاله الهه رو خیلی دوست داری  طاها با خاله الهه رفته هایپراستار ...
20 تير 1389

طاهای خوابالو

پسرم اوایل بدنیا اومدنت خیلی کم میخوابیدی ولی وقتی هم که میخوابیدی البته بعضی وقتا اصلا با هیچ صدایی بیدار نمیشدی روزای اولی که بدنیا اومده بودی وقتی خاله اینا(خاله های مامان ودایی های مامان)اومده بودن تا تو رو ببینند تو از اول تا آخرش خواب بودی و خاله اینا هر کاری کردن هر چی سرو صدا کردن تو بیدار نشدی عزیزم دیگه کم کم داشتیم نگران میشدیم که بالاخره شما بیدار شدی    ای تنبل‚خواب آلو ...
25 خرداد 1389

طاها حمومو دوست داره

پسرم از روز اولی که بدنیا اومدی خودم حمومت کردم چون میترسیدم اگه کس دیگه ای حمومت کنه خدایی نکرده تو از دستش لیز بخوری.خدارو شکر عزیزم تو از همون اول حموم کردنو دوست داشتی وعاشق آب بازی بودی  امیدوارم عزیزم همیشه همینطوری جسم و روحت پاکو تمیز بمونه ...
13 خرداد 1389

پسرم 40 روزه شد

وای که چه قدر مامان خوابش میاد عزیزم.آخه میدونی چیه پسرم‚توی این ٤٠ روزی که از بدنیا اومدنت میگذره فکر کنم کمتر از روزی دو ساعت خوابیدم.اما یه وقت فکر نکنی تقصیر تو بوده ها  نمیدونم چرا تو اینقدر خوابت سبک‚یعنی حتماباید روی پا بخوابی یا اینکه توی بغل میخوابی ودر هر دو صورت من نمیتونم بخوابم برای همین تقریبا من اصلا تو این چند روز نخوابیدم ولی اصلا ناراحت نیستم چون خدای مهربون یه گل پسر مثل تو بهم داده که اگه هر چقدر هم بخاطرش بیدار بمونم بازم خسته نمیشم ...
12 ارديبهشت 1389

طاهای مامان زردی گرفته

پسرم قرار بود 24 ساعت بعد از به دنیا اومدنت با هم بریم خونه ولی .....تو زردی داشتی و باید دوتایی با هم تو بیمارستان میموندیم.چقدر بد من باید تو اتاق مادران میخوابیدم و تو توی اتاق مراقبت های ویژه. نمیدونی چه لحظه های بدی بود وقتی میدیدم تو تو دستگاه خوابیدی در حالی که چشماتو بستن اگه بدونی مامان و بابا توی اون چندروز چقدر قصه خوردن و چقدر مامان برات گریه میکرد.ولی اشکالی نداره اینم بالاخره تموم میشد عزیزم    ...
3 فروردين 1389

من پسرم

طاها  جون وقتی بدنیا اومدی تو بیمارستان بهت یه کارت دادن که اولین کارت شناسایی تو بود .توی این کارت نوشته بود که عزیز دل مامان یه پسر.توش همه خصوصیات تورو نوشته بود: تولد من روز:2    ماه:1   ساعت:3:30   سال:89 وزن من:3500گرم   قد من:51   دور سر من:35   دور سینه من:35 وای که چقدر تو نازی عزیزم.بابا همون روز رفت از بیمارستان گواهی ولادتتو گرفت پسرم.نمیدونی پسرم بعد از بدنیا اومدنت چقدر هر کاری که منو بابا برای تو انجام میدیم شیرین و قشنگ   ...
2 فروردين 1389

وطاها کوچولو بدنیا اومد...

                                                           سلام پسرم خوش اومدی عزیزم.تولدت مبارک. وای وای  تو چقدر کوچولویی چه دستای کوچولویی چه پاهای کوچولویی؟؟؟؟؟؟؟؟چه حس خوبی بود وقتی بعد از اون همه درد صدای گریه تو رو شنیدم انگار همه دردمو یه دفعه فراموش کردم.قشنگترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم .بالاخره پسرم پاهای کوچیکشو تو دنیای به این ب...
2 فروردين 1389